آخرین اخبار
۱۰:۳۹:۵۱ - جمعه ۲۴ دی ۱۳۹۵
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
استاد ذبیح الله صفا شهمیرزادی
استاد ذبیح الله صفا، سراسر عمر دراز (۱۲۹۰-۱۳۷۸) و پرثمرش را در راه شناختن و شناساندن فرهنگ ایران بسر برد. … او، پس از زنده یاد محمد معین، دومین دکتر ادبیات فارسی از دانشگاه  تهران بود (۱۳۲۱). رساله دکتری او، حماسه سرایی در ایران، پژوهش دامنه داری  است در همین زمینه گسترده. این اثر از […]

استاد ذبیح الله صفا، سراسر عمر دراز (۱۲۹۰-۱۳۷۸) و پرثمرش را در راه شناختن و شناساندن فرهنگ ایران بسر برد. … او، پس از زنده یاد محمد معین، دومین دکتر ادبیات فارسی از دانشگاه  تهران بود (۱۳۲۱). رساله دکتری او، حماسه سرایی در ایران، پژوهش دامنه داری  است در همین زمینه گسترده. این اثر از همان آغاز انتشار (۱۳۲۴) راهنمای  کسانی بود که با وجود شیفتگی غریزی و خام به شاهنامه تشنه معرفت به  سرگذشت، چگونگی و فراز و فرود این کتاب بزرگ بودند. …
البته ذبیح الله صفا با عشقی که به ایران و ادب فارسی داشت کار ترجمه، پژوهش و تالیف را از همان سال های دانشجویی آغاز کرد، اما نخستین جلد مهم ترین اثر او، تاریخ ادبیات در ایران که جامع ترین و کامل ترین تاریخ ادب  فارسی سرزمین های تمدن ایرانی است، اول بار در ۱۳۳۲ منتشر شد و پژوهش و چاپ پیاپی جلدهای چندگانه آن تا پایان حیات استاد یعنی بیش از ۵۰ سال  ادامه داشت.
از میان تصحیح متن های کلاسیک و پژوهش های پرشمار استاد صفا می توان به عنوان نمونه و مشتی از خروار از این کتاب ها نام برد:
اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابی سعید، دیوان سیف الدین محمد فرغانی، دیوان  عبدالواسع جبلی، بختیارنامه، داراب نامه طرسوسی، ورقه و گلشاه عیوقی و نیز تاریخ علوم  عقلی در تمدن اسلامی، نظری به تاریخ حکمت و علوم در ایران، خلاصه تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران و چندین و چند اثر دیگر در زمینه های گوناگون فرهنگ و ادب.
افزون  بر این ها، استاد صفا در مقام های اداری و علمی، ریاست دانشکده  ادبیات و علوم انسانی، ریاست اداره کل انتشارات و روابط دانشگاهی، دبیر کلی  کمیسیون ملی یونسکو در ایران و جز این ها در طی سال های دراز به پیشبرد فرهنگ و دانش کشور خدمت کرد.
استاد صفا از آخرین بازماندگان نسل فضلای جامعی بود که بر ادب  کلاسیک فارسی احاطه داشتند، نسلی که شاید هنوز چند تنی انگشت شمار از آنان، از بی مهری روزگار، به گوشه عزلتی پناه برده باشند. …

از آخرین حرف های زنده یاد دکتر ذبیح الله صفا *
حال من بد است…

و حرف آخر اینکه:
“حال من بد است، حال من خیلی بد است. خیلی خوب، دیگر تحمل می کنم. بنده با کمال خضوع و فروتنی نسبت به تمام هموطنان اظهار ارادت می کنم، و متاسفم که اظهار ارادت من دیر انجام شده است. ولی همیشه یاد وطن، و یاد مملکت، و یاد سرزمین در ذهن من هست، و خواهد بود، تا آن روزی که خداوند مقدر فرموده است و البته در این مدت بنده تنها اکتفا نکردم به اینکه به یاد ملت و مملکت باشم. بلکه برای مملکت کار کردم، بدون اینکه از کسی چیزی بخواهم یا به  کسی منتی بگذارم و حالا هم سرگرم کار هستم.
بنده تقریبا الآن سه ماه است که خانه نشین شده ام و نمی توانم بیرون بروم و در خانه هم نمی توانم بدون وسیله نگاهدارنده حرکت بکنم. علت همه این  گرفتاری ها از یک خونریزی داخلی شروع شده و همینطور ادامه دارد و در حقیقت باید گفت که خداوند خواسته است که با این زجری که به من داده می شود به بشر حالی کند که اگر اتفاقا دو تا کلمه چیزی نوشت، یا اگر شندرغاز سلامی  کردند و یا ادای احترامی کردند، به خود نگیرد، خیال نکند که در دنیا تحفه ای  است.
بنده البته یک حالت تواضعی داشتم از کودکی، از روزگاران کودکی به من یاد دادند و این ماند برای من و من علاوه بر این ها نسبت به سرزمین خودم، اگر تواضعی نداشته باشم اصلا به تلخی نمی ارزد. مملکت من شایسته احترام است و من این احترام را همیشه نگه داشته ام. مملکت من سرزمینی است که نزدیک چهار هزار سال پیشرو ممالک متمدن دنیا بوده است و من این حرف را از روی  خودپرستی نمی زنم، بلکه این حقیقت است، و چنین مملکتی را باید دوست  داشت، باید نسبت به او متواضع بود، باید او را عزیز داشت، و من  ]عزیز[ می دارم، همین حالت در من هست. به گفته آن شاعر عرب: “من او را در روزگار سخت و در روزگار خوش، در هر دو دوست داشتم و در هر دو به یادش بودم و در هر دو او را محترم داشتم و دارم.
مملکت ما مملکتی است که با فرهنگ عمیقش شایستگی این را دارد که  هیچگاه، به هیچ وجه، به هیچ طریق، از یاد ساکنان خودش، و از یاد فرزندان  خودش غافل نماند و فرزندان آن هم موظفند که چنین مادری را بپرستند، چنین  مادری را احترام کنند و چنین مادری را در حقیقت بر روی چشم بگذارند.”
*بریده ای از یک گفت وگو رادیویی با دکتر ذبیح الله صفا (آدینه، هجدهم دی ۱۳۷۷)

 پیر ادب پارسی

در یکی از بحرانی ترین سال های تاریخ معاصر ایران، یعنی در سالی که محمدعلی میرزای مخلوع و تبعیدشده به روسیه، با کمک دولت روسیه تزاری در استرآباد پیاده شد تا بار دیگر به یاری همسایه متجاوز شمالی از مشروطه خواهان پیروز، دمار برآورد و سیل خون در ایران جاری کند و در سال هایی که ایران از نظر فرهنگی در شمار عقب افتاده ترین کشورهای جهان بود و اساس سیستم آموزشی کشور ما تنها بر دو رکن “مکتب” و “مدرسه” … قرار داشت، و از موسسات آموزشی جدید تعدادی انگشت شمار مدرسه ابتدایی (دبستان) داشتیم و چند دوره اول مدرسه متوسطه (سه سال اول دبیرستان) و یک دبیرستان شش کلاسه و نیز دو سه مدرسه به اصطلاح عالی که بخش هایی بودند منشعب از دارالفنون امیرکبیر، در شهر کوچک شهمیرزاد، در خانواده ای آشنا با کتاب، کودکی دیده به جهان گشود که چون چند سالی بر او گذشت، به شیوه متداول در آن روزگار او را به مکتب فرستادند و چون مکتب با خانه وی فاصله بسیار داشت و وسیله نقلیه ای هم در کار نبود، پس خدمتکار مهربان خانواده هر روز این طفل خردسال را بر دوش خود سوار می کرد و به مکتب می برد و به همین ترتیب وی را به  خانه بازمی گردانید. پس از چند سال، چون دوره مکتب رفتن این کودک به پایان رسید، شوق وی به خواندن و نوشتن موجب گردید که پدر و مادر، پسر خود را از شهمیرزاد به شهر بابل بفرستند تا دوره ابتدایی را در آن شهر بخواند. زمانی که  تحصیل او در بابل نیز پایان پذیرفت، برای ادامه تحصیل این کودک عاشق  کتاب و درس خوان، راهی جز این وجود نداشت که او را روانه تهران کنند تا در مدرسه  دارالفنون پایتخت به تحصیل بپردازد. و بدین ترتیب بود که وی در سال ۱۳۱۲ دیپلم  متوسطه خود را گرفت و بی درنگ برای ادامه تحصیل به دانشسرای عالی رفت و در سال  ۱۳۱۵ به گرفتن درجه لیسانس در رشته فلسفه و زبان و ادبیات فارسی نائل آمد و در سال  ۱۳۲۱ به اخذ درجه دکتری در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشکده ادبیات دانشگاه  تهران. سواد و دانش او در زمانی که تازه دوره دبیرستان را به پایان رسانیده بود در حدی بود که به عنوان نویسنده و مترجم تنها مجله ادبی آن روزگار، یعنی مجله مهر و نیز به عنوان  کمک سردبیر آن مجله به کار پرداخت و نیز در سال های ۱۳۱۴ و ۱۳۱۷ دو اثر منظوم و منثور لامارتین را از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کرد و به چاپ رسانید و از سال ۱۳۱۶ نیز رسما به سردبیری مجله مهر برگزیده شد.
با این مقدمات، آن کودک شهمیرزادی، تنها با تکیه بر استعداد و قریحه خداداد و عشق بی حد به آموختن و کوشش فراوان در این راه، سرانجام یکی از نامداران و سرآمدان  ادب فارسی شد و مایه آبروی ایران و دانشگاه تهران. …
بر کرسی  تنها دانشگاه آن هنگام ایران، یعنی دانشگاه تهران، تکیه زد، مقاله ها و کتاب های بسیار نوشت، به  نشر روزنامه و مجله دست یازید، در ضمن تدریس در دانشگاه و تحقیق و تالیف، مدیریت برخی از واحدهای اداری را نخست در وزارت آموزش و پرورش و سپس در دانشگاه تهران با کفایت به عهده گرفت و در نتیجه آوازه شهرتش … به  همه دانشگاه های ایران رسید و نه فقط اکثر قریب به اتفاق استادان و محققان رشته زبان  و ادبیات فارسی در دانشگاه ها و مدارس عالی ایران، مستقیم یا غیرمستقیم شاگرد او و ریزه خور خوان دانش وی بودند و دانشجویان همه این موسسات علمی در رشته ادب  فارسی، بی استثنا»، آثار او را … در مطالعه می گرفتند، بلکه  عده ای از استادان و محققان خارجی نیز، در سال های پیش، ضمن تحصیل و پژوهش در دانشگاه تهران از محضر پر فیض وی بهره مند گردیده اند.
بزرگمردی که در این چند سطر به برخی از حوادث زندگی او اشاره کردم، کسی جز استاد ذبیح الله صفا نیست …
در حوادث زندگانی استاد ذبیح الله صفا نکته های گفتنی و عبرت آموز به خصوص  برای نسل معاصر کم نیست که یادکردن برخی از آن ها، ولو به اجمال، در این مختصر لازم می نماید.
استاد صفا را از همان سال های جوانی و آغاز کار همه آشنایان و معاشرانش به  “پرکاری” می شناختند… مردی که از کارکردن، از خواندن و از نوشتن خسته نمی شود و برخلاف ابنای روزگار، هرگز از کار و خستگی نیز نمی نالد. وی در کنار کار تدریس و تحقیق و تالیف، وظایف اداری  مختلفی را نیز که به عهده می گرفت، به طور تمام و کمال انجام می داد، نه کار اداری،  مزاحم تدریس و تحقیق و تالیف او بود و نه تدریس و تحقیق، وی را از انجام وظایف  اداری اش بازمی داشت. نکته گفتنی آن است که او همه این کارها را با نظم و ترتیب و روی خوش انجام می داد.
از این موضوع که بگذریم، عشق بی روی  و ریا به ایران و فرهنگ ایران و گذشته  ایران و کوشش برای معرفی آن و دفاع از آن از صفات بارز استاد صفاست. از موضوع  رساله دکتری او درباره “حماسه سرایی در ایران” … آشکار است که در تحقیقات ادبی، در درجه اول چگونه موضوع هایی مورد توجه و علاقه اوست. به علاوه وی شاید نخستین یا یکی از نخستین کسانی است که مقالاتی مستند درباره  نهضت های سیاسی و نظامی ایرانیان در دوران اشغال ایران … نوشت و رهبران این نهضت ها را به شرح معرفی کرد و آنان را ارج نهاد. استقلال ایران و آزادی ایران  از زیر یوغ تازیان متجاوز موضوعی است که پیوسته فکر وی را به خود مشغول می داشته است و در تعقیب همین فکر اساسی بود که به عنوان یک ایرانی آگاه و علاقه مند به تاریخ  و فرهنگ ایران، مساله “شعوبیه” را در سطحی وسیع در کلاس های درس خود و در برخی  از تالیفاتش مطرح ساخت، و این که چگونه هنوز چند سالی بر رحلت پیامبر اسلام  (ص) نگذشته، تازیان نومسلمان تازه به دوران رسیده، بزرگترین شعار اسلام “انما المومنون  اخوه” را به دست فراموشی سپردند و به اصطلاح امروزیان به “تبعیض نژادی” پرداختند و خود را بی دلیل سرور و مولا و ایرانیان نژاده نومسلمان را “موالی” (بندگان) نامیدند و به  صورت های مختلف به تحقیر آنان پرداختند. استاد صفا با مراجعه به کتب معتبر عربی و فارسی، رفتار ناشایست این نودولتان را برمی شمرد و توضیح می داد که چگونه برخی از ایرانیان نژاده دانشمند چون از ستم تازیان به جان آمدند، به ناچار به مبارزه قلمی با آنان  پرداختند، اصل و نسب خود را ذکر کردند و از تاریخ و ادب و حکمت و فرهنگ ایران  پیش  از اسلام سخن گفتند و کتاب های بسیار از زبان پهلوی به عربی ترجمه کردند و یادآور شدند که برطبق نص قرآن، تنها “پرهیزگاری” مایه برتری فردی  نسبت به فرد دیگر است; نه عرب بودن … و سخنان بی پایه ای  از این مقوله. سرانجام پس  از سال های دراز، همین مبارزه شعوبیان به پیروزی ایرانیان و استقلال ایران منجر گردید. همه کسانی که سال هاست از شعوبیه و شعوبیان سخن  می گویند، بی اغراق، هر یک به گونه ای، تحت تاثیر سخنان و نوشته های استاد صفا بوده اند و هستند.
استاد صفا که استاد تاریخ ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بود، سال ها پیش به درستی  دریافت تا کتابی جامع برای این درس تالیف نگردد، تاریخ ادب فارسی را … چنان که باید و شاید نمی توان معرفی کرد و تنها با دو کتاب ارجمند “تاریخ ادبیات فارسی” تالیف ادوارد براون و یان ریپکا، دانشجویان و محققان ایرانی نمی توانند با ادب فارسی در ۱۲ قرن گذشته آشنا شوند. پس هشیارانه و با آگاهی از صعوبت کار و این که راهی درازآهنگ در پیش دارد، تالیف کتاب تاریخ  ادبیات در ایران را در سال ۱۳۳۲ آغاز کرد. …
وی در این کتاب عظیم در هر دوره، نخست در سه بخش مستقل و مفصل: ۱-وضع سیاسی و اجتماعی; ۲-عقاید و ادیان و مذهب; ۳- وضع علوم (علوم شرعی، علوم عقلی و علوم ادبی) را در ایران مورد مطالعه قرار داد و سپس به طور کلی به بیان وضع ادبی آن دوران پرداخت و بعد شاعران و نویسندگان آن دوره  و آثارشان را معرفی نمود و نمونه هایی از آثار آنان را نقل کرد و در بعضی از ادوار، از ایرانیانی که به زبان تازی شعر سرودند یا کتاب نوشته اند نیز سخن به میان آورد. استاد صفا با این همه رنج، آن  چنان که در شان عالمان حقیقی است، در آغاز جلد اول  تاریخ ادبیات در ایران درباره کار خود نوشته است:
این اقدام  ]تالیف کتاب تاریخ ادبیات [ اگرچه مقرون به تهور بسیار است، لیکن نباید آن را دلیل خیرگی و باکی مولف دانست، بلکه من با اعتراف به  ناشایستگی و عدم اطلاع و فقدان استحقاق خود با برگذاشتن این کار شگرف  خواسته ام تنها راهی برای آیندگان گشوده و برای خود شرف تقدم در آن کار حاصل کرده باشم. (مقدمه، ص: یو)
و سپس به ذکر نام کسانی پرداخته که پیش از وی در این موضوع کتاب نوشته اند و نسبت  به آنان بدین شرح ادای احترام کرده است:
من به  هرحال قسمتی از کار خود را مرهون کوشش ها و رنج های این آزاده  مردان دانشمند می دانم و آن فاضلان پاک سرشت را راهبر خود می شمارم ; خاصه آقای فروزانفر، استاد فاضل دانشگاه را که روش کار در این کتاب تا حدی مرهون تعلیمات قدیم ایشان است. (مقدمه، ص: یز)
این چند سطر را برای تنبه برخی از هموطنان جوان خود نقل کردم تا از پندار باطل  “طاووس علیین”شدن خود بیرون آیند و با روح های بزرگ روزگار خود آشنا گردند.
موضوع مهم دیگر آن است که استاد ذبیح الله صفا اوقات خود را در این سال های دراز تنها صرف تحقیقات ادبی و تدریس و تالیف و امور اداری نکرد و به اصطلاح از جمله  “برج عاج نشینان” دوران معاصر نبود. در نظر او، ایران دیروز و ایران امروز با یکدیگر پیوندی نزدیک و تنگاتنگ دارند و به همین جهت است که وی در ضمن سیر در ایران و فرهنگ و تاریخ ایران در ادوار گذشته، از ایران امروز و دفاع از تمامیت ارضی  ایران نیز غافل نبود. در زمانی که وی دانشیار جوان دانشگاه تهران بود و در آن سال ها بسیاری از نوجوانان و جوانان و حتی پیران وطن ما در میدان مغناطیسی حزب توده ایران  قرار گرفته و چشم به مسکو دوخته بودند، چون مساله تجزیه آذربایجان از ایران به یاری ارتش سرخ و به دستیاری پیشه وری و یارانش و با کوشش پیگیر حزب توده ایران مطرح  گردید، استاد صفا از جمله در روزنامه شباهنگ به مبارزه با آنان پرداخت. بدیهی است در دوران قدرت بلامنازع حزب توده ایران، به کسانی چون وی در چنین مبارزه ای چه  تهمت ها که نمی زدند و چه ناسزاها که نمی گفتند که کمترین آن ها “مرتجع” بود و “خائن”.
به علاوه استاد صفا از نیرنگ برخی از ایران شناسان و محققان اروپایی و آمریکایی و کوشش بی امان آنان در سطح جهانی در غارت معنویات ایران، و آنچه نگارنده این سطور در سال های اخیر بارها از آن با عنوان “ایران زدایی” یاد کرده، هرگز غافل نبوده است. می دانیم که سال هاست این گونه محققان که ابزار کار سیاست کشورهای خود نیز هستند،  آثار هنری ایران را هنر عربی … می خوانند و دانشمندان بنام ایران چون  ابن سینا، ابوریحان بیرونی، محمد زکریای رازی، محمد غزالی، خواجه نصیرالدین  توسی و غیاث الدین جمشید کاشانی و صدها تن دیگر را در آثار خود و کتاب های مرجع  “عرب” معرفی می کنند و از کارهای ایشان با عنوان “علوم عربی” … یاد می نمایند، همچنان که در سال های اخیر هم شاهدیم که چگونه عده ای از موسسات  دولتی و دانشگاهی و علمی و هنری و نیز برخی از استادان و محققان اروپایی  و آمریکایی در کتاب ها و مقاله های خود به جای “خلیج فارس” عنوان های مجعول “خلیج  ع رب ی” یا”خلیج” را به کار می برند.
در نهایت سرافکندگی باید اذعان کنیم که  خارجیان در این توطئه بزرگ تنها نیستند. ولی استاد صفا بی توجه به آن که فلان محقق  یا دانشمند خارجی از او دلگیر شود و برایش پشت چشم نازک کند، از گفتن حقیقت در این باب نیز ابایی نداشت.
توطئه خارجیان را در موضوع های مورد بحث هرگز بی جواب نگذاشت و هر جا فرصت یافت در دفاع از ایران و هنرمندان و دانشمندانش  به صراحت اظهار نظر کرد. چنان که وقتی نگارنده مساله نادرستی عنوان هایی چون  … “هنر عرب-اسلامی” و “علوم عربی” … را در مقاله های خود مطرح ساخت و دلایل خود را درباره نادرستی آن ها ارائه  داد، استاد صفا از لوبک آلمان به وی نوشت:
مقاله جناب عالی را با عنوان “علوم عربی!” خواندم و لذت بردم. چه خوب  کردید که این معنی را مطرح ساختید و چه خوب خواهد بود که دنبالش گرفته  شود. من مخصوصا دلم از یک مولف دیگر به اسم آلدومیلی خون است که با صراحت می گوید درست است که بسیاری از مولفان علوم، اصلا از نژاد عرب  نبوده و بعضی حتی کتاب هایشان را به عربی ننوشته و به فارسی تالیف کرده اند، ولی من جز این که همه آن ها را در ذیل عنوان علمای عرب وarad La science  ذکر کنم چاره ای ندارم. معنی این حرف آن است که من  لجاجت می کنم و اگرچه علمایی که در کتاب خود ذکر می نمایم، عرب نژاد نیستند و بعضی هم اصلا به عربی چیزی ننوشته اند، ولی به کوری چشم همه  آن ها که عرب نیستند، من این ها را عرب و علمشان را عربی می نامم! (ایران نامه، سال ۵، صفحه ۳۷۹)
و یا هنگامی که مقاله “از آذربایجان تا خلیج فارس” را نوشتم و مقاصد سو» خارجیان را درباره آذربایجان و خوزستان و خلیج فارس برملا ساختم، استاد صفا به عنوان یک ایرانی  هشیار و آگاه و متعهد به ایران، بی هرگونه محافظه کاری نوشت:
…همه مطالب آن عالمانه و مستند و ضمنا توضیح دهنده مقاصد سو» استعمارگران است و حق آن است که از این گونه مقالات بسیار نوشته شود و همچنین درباره زبان فارسی که همین استعمارگران و کارگزارانشان  نمی خواهند قبول کنند که این لهجه قسمتی از ایران نیست، بلکه زبان ملی و رسمی و ارتباطی ایرانیان از عهد شاهنشاهی اشکانی تا به امروز است و در همان حال در هر ناحیه ای از ایران یک لهجه محلی ایرانی رواج دارد که همه  از یک ریشه و یک زبان مادر به نام زبان ایرانی (که در ارتباط کامل با زبان  هند و ایرانی یا زبان آریایی است) زاییده شده اند; و این بازی های ترک و فارس  و کرد و فارس و پشتون و فارس و غیره و غیره که به راه انداخته اند فقط به قصد تجزیه ایران و پراگندن تخم نفاق در بین ما ایرانیان است. (همان مجله و همان سال، ص ۷۴۲)
موضوعی دیگر را نیز به روایت دوست دانشمندم پیتر چلکوسکی استاد مطالعات و تحقیقات ایرانی دانشگاه نیویورک درباره استاد صفا نقل کنم که شنیدنی است. …هنگامی که به دعوت بنیاد محوی برای شرکت در کنفرانس بزرگداشت فردوسی به  شهر کلن می رفتم، در ضمن مذاکره تلفنی موضوع را با چلکوسکی در میان نهادم و از دیگر شرکت کنندگان در این کنفرانس و از جمله از استاد صفا نام بردم.
وی بلافاصله  گفت خواهش می کنم از قول من به استاد صفا بگویید: دلم می خواست در شهر کلن  می بودم و دست شما را می بوسیدم. از شنیدن این عبارت سخت شگفت زده  شدم و پرسیدم: چرا؟ او پاسخ داد: وقتی در دانشگاه تهران تحصیل می کردم، روزی ساواک به  من ابلاغ کرد که باید ایران را ترک کنم در حالی که تحصیلم ناتمام مانده بود. به هر دری زدم گشایشی حاصل نشد، در کمال نومیدی به آقای دکتر صفا که رئیس دانشکده  ادبیات بودند، مراجعه کردم. چون ایشان از ماجرا آگاه شدند، بی درنگ به من پاسخ دادند که شما باید بمانید تا درستان تمام شود. گفتم چطور؟ ساواک به من اجازه نمی دهد و باید از ایران بروم. ایشان همان موقع، به شخصی که نمی دانم که بود، در حضور من تلفن  کردند و مدتی دراز با وی سخن گفتند، از مطالبی که ایشان می گفتند معلوم بود که  طرف حاضر نیست نظر استاد را بپذیرد، ولی استاد صفا در تمام مدت بر این موضوع تاکید می کردند که این دانشجو باید پس  از اتمام تحصیلش در دانشگاه از ایران برود نه حالا. سرانجام استاد حرف خود را به کرسی نشاندند و در نتیجه توانستم در ایران بمانم و تحصیلم را به پایان برسانم. بدین جهت است که هرگز این محبت ایشان را فراموش  نمی کنم. من در کلن این پیام را به استاد ابلاغ کردم. تشکر کردند و گفتند وظیفه من این  بود که از این دانشجو دفاع کنم. سلام و تشکر مرا به آقای چلکوسکی ابلاغ کنید.
آیا استادی این چنین دانشمند و بزرگوار و ایران دوست و وطن پرست و شجاع که عمر خود را یکسره صرف تعلیم جوانان وطنش ساخت و این همه کتاب و مقاله درباره فرهنگ  ایران و زبان و ادب فارسی نوشت و از جمله یک تنه… عمر شریف خود را صرف تالیف و تدوین تاریخ ادبیات فارسی کرد… و نیز برخلاف بسیاری از همکاران محافظه کار و بی تفاوتش در ایران و دانشگاه های خارجی نه آذربایجان و خلیج فارس را از یاد  برد و نه از نیرنگ های عالمان سیاست پیشه خارجی غافل بود که دانشمندان و هنرمندان  وطنش را “عرب” … می خوانند، در خور تجلیل و تکریم نیست. …

بن مایه : روزنامه مردم سالاری